محمد بن على ظهيرى سمرقندى

75

سندباد نامه ( فارسى )

نگردد « 1 » . چنان كه آن مرد از كشتن طوطى و آنگاه عمرى از تعجيل آن سياست در تلهّف و تأسّف افتد كه به حقيقت داستان مكر زنان از اشراف فهم و ادراك وهم « 2 » زيادت است و عاقلترين مردمان در جوال محال ايشان رود و به عشوه و لاوهء ايشان مغرور گردد و اگر شاه « 3 » را از تقرير اين مقالات ، سآمت و ملالتى نيست « 4 » تا از مقامات مكر زنان و مقالات غدر ايشان حكايتى بگويم « 5 » . شاه فرمود « 6 » ، بگوى . داستان مرد لشكرى با « 7 » معشوقه و شاگرد وزير گفت : زندگانى پادشاه كامكار و صاحب قران روزگار در جهانگيرى و شاهنشاهى هزار سال باد . چنين آورده‌اند كه در « 8 » روزگار سالف در حدود كالف ، مردى بود لشكرى پيشه . معشوقه‌اى داشت موزون و كرشمه‌ناك ، لطيف صورت و چالاك ، در حسن چون گل نوبهار و در لطف و ظرافت « 9 » اعجوبهء روزگار . شعر خريدة لو رأتها الشّمس ما طلعت * و لو رآها قضيب البان لم يمش 1 و اين لشكرى را شاگردى بود به چهره ماحى « 10 » ماهتاب و به جمال « 11 » ثانى آفتاب . ملك سيرتى ، پرى صورتى ، متناسب خلقتى . چون ماه و مشترى در قباى ششترى و چون حور و پرى در صورت بشرى . در جمال چنان كه « 12 » : شعر أوفى بكلّ الحسن بعض صفاتها * و وفى بقتل الصّبّ خلف عداتها سحّارة الالحاظ « 13 » لم ار عينها * إلّا رأيت الموت فى لحظاتها 2

--> ( 1 ) . آتش : گردد ( 2 ) . ازمير : از اشراف وهم و فهم ( 3 ) . ازمير : مسامع عاليه شاه ( 4 ) . آتش : و ملامت نياورده است ( 5 ) . آتش : گويم ( 6 ) . ازمير : فرمود كه ( 7 ) . آتش : و معشوقه ( 8 ) . به ( 9 ) . آتش : ظرف ( تاشكند مطابق متن ) ( 10 ) . ازمير : حامى ( 11 ) . ازمير : به كمال ( 12 ) . آتش : چنان كه شاعر گويد ( 13 ) . ازمير : الالفاظ